در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری، از او خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان ...
این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود.
او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد، دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود
مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهردوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.
پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده.
دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد.
اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابید و خوابش برد.
ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
آن روز ، یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً چند ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم ، پرندگان یکی یکی از پا در می آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی داند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود.
هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند ، خوب البته این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روزدر محل توزیع آب ، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید ، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم:
وقتی در آشپزخانه مشغول تهیه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم
بودم ، "بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد . من فقط پشت او را می دیدم اما کاملاً مشخص بود که با دقت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد.هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت...
من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده ، دیگر تمام شده؛ سرگرم درست کردن ساندویچ ها شدم .
لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید . با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید.
بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد ، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم . خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم.
دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود . خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از دو یا سه قاشق نبود!
هنگامی که دوباره به جنگل رفت ، دزدکی به او نزدیک شدم ، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند ، اما هدف او خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود.
هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند ، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم ؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند ، سپس بیلی به سمت آن ها رفت.
دلم می خواست فریاد بکشم و او ر از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود ... بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت ، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، اما به او صدمه ای نزد. حتی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست . تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما
و کم شدن آب بدن ، رنج می برد . بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند.
وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آب که آن را مسدود کرده بودم می رفت ، او را دنبال کردم...
بیلی شیر آب را کمی باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا ، در حالی که آفتاب ، به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند ، دست های او را پر کند...
حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصلی که درباره اهمیت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده ، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول
کشید تا دستان او پر از آب شد ، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم.
در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت :من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم . هنگامی که رسیدیم ،عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سیراب کند ، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد.
من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم .
وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها ، بیشتر و بیشتر شدند . به آسمان نگاه کردم ، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست ...
بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات
اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد . من نمی توانم با آنها بحث کنم ، سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران ، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ی کوچکم که باعث نجات جان یک آهو شد!
این شیوه ی خداوند است ! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید ، کاری نیک انجام دهید؟
این شیوه ی خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید . آیا تا به حال مستأصل و تنها شده اید ، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شیوی خداوند است ! آیا تا به حال اتفاق افتاده که به کسی فکر کنید که مدت هاست از او خبری ندارید سپس ، بعد از مدتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید ؟
این شیوه ی خداوند است ! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شیوه ی خداوند است ! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست...
و اکنون این خداوند است که در قلبتان حضور دارد.
به خداوند نگویید که چقدر توفان مشکلات شما بزرگ و سهمگین است ... به توفان بگویید که خدای شما چقدر بزرگ و توانا است .
بانوی خردمندی در کوهستان سفر می کرد که سنگ گران قیمتی را در جوی آبی پیدا کرد. روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود. بانوی خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه ، سنگ قیمتی را در کیف بانوی خردمند دید ، از آن خوشش آمد از او خواست که آن سنگ را به او بدهد...
زن خردمند هم بی درنگ ، سنگ را به او داد. مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روی کرده بود ، از خوشحالی سر از پا نمی شناخت .
او می دانست که جواهر به قدری با ارزش است که تا آخر عمر ، می تواند راحت زندگی کند ، ولی چند روز بعد ، مرد مسافر به راه افتاد تا هر چه زودتر ، بانوی خردمند را پیدا کند! بالاخره هنگامی که او را یافت ، سنگ را پس داد و گفت :
«خیلی فکر کردم . می دانم این سنگ چقدر با ارزش است ، اما آن را به
تو پس می دهم با این امید که چیزی ارزشمندتر از آن به من بدهی . اگر می توانی ، آن محبتی را به من بده ، که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشی!»
روززن وروزمادرروزاوج عشق ومحبت برهمه بانوان ومادران مبارک باد.
«بیل گیتس» رئیس «مایکروسافت» ، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان های آمریکا ، خطاب به دانش آموزان گفت «در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند.»
او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند ، بیان کرد...
اصل اول: در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم : دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست . در این دنیا از شما انتظار می رود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید ، کار مثبتی انجام دهید .
اصل سوم : پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام ، کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن که بتوانید به مقام معاون ارشد ، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید ، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم : اگر فکر می کنید ، آموزگارتان سختگیر است ، سخت در اشتباه هستید . پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است ، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم : آشپزی در رستوران ها ، با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ های ما برای این کار ، اصطلاح دیگری داشتند ، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.
اصل ششم : اگر در کارتان موفق نیستید ، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشوید ، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد، ملال آور نبودند.
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟ بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم !
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند…
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند.
حکایت دوم :
رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد. وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه: برای به دست آوردن آزادی، یک عمل جسورانه کافیست.
حکایت سوم :
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود ..مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم .
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .
حکایت چهارم :
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .
حکایت پنجم :
در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه کتاب نوشتند.سپس کتابها را به تیبریوس عرضه کردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟
سیبیل ها گفتند: یکصد سکه طلا
تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از کتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قیمت همان صد سکه است !
تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی که شش تا و نه تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم؟
سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سکه است .
تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد. اما اکنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .
مرشد می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیتها چانه نزنیم