پویا

پویا

موضوع:فرهنگی؛ادبی؛اجتماعی؛طنزوآموزشی (به زبانی عمومی وبرای استفاده همه قشرها)
پویا

پویا

موضوع:فرهنگی؛ادبی؛اجتماعی؛طنزوآموزشی (به زبانی عمومی وبرای استفاده همه قشرها)

چاره گر باش

یک مزرعه ای بود که تعدادی از حیوانات ، در آنجا زندگی می کردند. یک روزی ، خر مزرعه افتاد توی چاه . حیوانات جمع شدند و شروع کردند به سر و صدا تا صاحب مزرعه فکری برای نجات خر بکند. بعد از کمی فکر کردن چیزی به ذهن مزرعه دار رسید ؛ خر پیر بود ، چاه هم باید پر می شد!
مزرعه دار همسایه ها را صدا کرد به هر یک از آنها بیلی داد و همگی با هم شروع کردند به پر کردن چاه !
خر همان اول فهمید چه اتفاقی دارد می افتد . اول شروع کرد با صدای مهیبی فریاد زدن ، ولی اندکی بعد ساکت شد و همه را در حیرت فرو برد!
در حالی که آنها داشتند با بیل خاک بر سر خر می ریختند بعد از هر چند تا بیل خاک ، خر تکانی می خورد و خودش را بالا خاک می کشید!
خر همینجوری ادامه داد تا یک دفعه پرید و از چاه بیرون آمد و فرار کرد.

بعداً خر برگشت و مزرعه دار را با یک جفتک زیبا زخمی کرد. زخم عمیق بود و چرک کرد و مزرعه دار بخاطر همان زخم مرد!

نتیجه

زندگی همواره در حال ریختن خاک بر سر ما ، در ته چاه است و تنها چاره ی ما ، در تکان خوردن و پریدن به سمت بالاست!
هر کدام از مشکلات ما قابل حل است به شرطی که عوض سر و صدا کردن به فکر چاره باشیم .
یادتان باشد وقتی اشتباهی می کنید و بعداً سرپوش می گذارید، حتماً روزی باید پاسخگو باشید!

موفقیت از دیدگاه فلاسفه !

دکارت

هر مشکلی را تا آنجا که شدنی و برای حل کردنش لازم است ، به اجزای کوچک تقسیم کنید.
داشتن ذهن خوب کافی نیست ، مهم به کار بستن آن است . هر مساله ای که حل کردم ، تبدیل به قانونی شد که بعداً برای حل مسایل دیگر به کار رفت .
جز افکار خودمان هیچ چیز مطلقاً در ید قدرت ما نیست. برای آنکه بدانی مردم واقعاً به چه فکر می کنند ، به آنچه می کنند نگاه کن نه به آن چه می گویند!من هر اشتباه ممکنی را مرتکب شدم اما همچنان تلاش کردم.

افلاطون

هرگز کسی را که پیوسته در حال پیشرفت است هر چقدر هم که کند حرکت کند ، نومید مکن.

آن کسی که سرشتی آرام و خونسرد دارد ، فشار سالخوردگی را کمتر احساس می کند ، اما کسی که این گونه نیست جوانی و سالخوردگی برایش به یک اندازه سنگین است .
آغاز هر کار ، مهمترین قسمت آن است .

ژان ژاک روسو


اندیشه های صرفاً ذهنی و کلی ، منشاء بزرگترین خطاهای بشر است !
آنکه دیرتر از همه عهد می بندد، در برآوردن پیمانش از همه وفادارتر است .
کدام خرد بالاتر از مهربانی است ؟

بندیک اسپینوزا


هیچ واهمه و هراسی بدون امید یافت نمی شود.
از ایده های نو ، شگفت زده نشو زیرا تو خود نیک میدانی که حقیقت

چیزی به علت آن که بسیاری از افراد آن را نمی بینند ، از بین نمی رود . بی وفقه تلاش کرده ام که کسی را استهزا نکنم ، از چیزی شکوه نکنم ، انسانها را به خاطر اعمالشان تحقیر نکنم ، فقط بفهمم...

آگوستین قدیس

اگر بدی ها را زیر پا له کنیم از آنها برای خود نردبان ساخته ایم .
جوری دعا کن که انگار همه چیز وابسته به خداست و جوری کار کن که انگار همه چیز وابسته به توست .

کانت

همیشه این را بدان که تک تک انسانها هدفمند هستند، آنها را هرگز وسیله اهداف خود قرار نده.
بودن ، همان انجام دادن کار است . مشیت الهی فقط این نیست که باید سعادتمند شویم بلکه این است که باید خودمان را سعادتمند کنیم!

جان لاک

آن چه نگرانت میکند بر تو چیره میشود.
غالباً از پرسش های نا منتظره کودکان بیشتر می توان چیز یاد گرفت تا از سخنان آدم بزرگ ها.
خواب و خیال وقتی است که ایده ها در ذهن ما شناور شوند بی آنکه بازتاب فهم ما باشند یا به آنها توجهی کنیم .
کردار انسان بهترین مفسر اندیشه های اوست .

ارسطو

سعادت ما به خودمان بستگی دارد.
لذت بردن از کار ، آن را به کمال می رساند.

هگل

یافتن نقص در افراد ،در حکومت و در پروردگار ، آسان تر است تا دیدن ارزش و اهمیت واقعی آنها!
هیچ چیز بزرگی در جهان ، بدون رنج حاصل نشده است .
جسارت دیدن ، اولین شرط هر پژوهش است .

آرزوهای عجیب یک مرد (طنز)

یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و ...

مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى؟

داستان گربه معبد

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبۀ راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می- رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .
این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از

اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد .
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در بارۀ اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .

ریایی ریایی و صمیمیت

 

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت - این دردت رو تسکین میده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک ( المپیک معلولین ) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند، بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.

تیمارستان

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

برادران گلدشتین

دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند. یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود. مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می . کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: ....

«رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یک کشور کاتولیک هست، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود جلو خود گذاشتی پولی نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار دست گدایی که در جلو خود صلیب گذاشته است. در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول می دهند نه به تو.» گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو به گدای پشت صلیب کرد و گفت: «هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین* بازاریابی یاد بده؟»


* گلدشتین یک اسم فامیل معروف یهودی است

داستان سنگ و سنگ تراش

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....

این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

پسر فداکار

در دهکده ای دور افتاده ، پیرزنی بود که یک پسر به نام روبرت و یک پسر خوانده به نام دنی داشت . سالها گذشت و پیرزن دچار یک بیماری شدید شد. تنها راه برای معالجه اون یک عمل جراحی بود. اما پیرزن هرگز قادر به پرداخت هزینه عمل نبود.
خلاصه پیرزن هر روز ضعیفتر می شد و دنی هر روز غصه می خورد. اما بعد از چند روز ، رفتارش خیلی مشکوک شده بود . او از صبح می رفت بیرون و شب برمی گشت . هر روز وضع بدتر می شد . تا اینکه روبرت تونست با فروختن تنها دارائیش که یک گاو بود مقداری از هزینه عمل مادرش رو تأمین کنه . اما هنوز نیمی از هزینه های عمل باقی مونده بود.
دنی وروبرت بسیار ناراحت بودن . اما کاری از دستشون بر نمی اومد. تا اینکه یک روز وقتی برای دعا به کلیسا رفته بودن دزد تمام پولی رو که روبرت برای عمل مادرش تهیه کرده بود ، دزدید. وقتی اونها به خونه

رسیدن و متوجه این مسئله شده بودن ، خیلی ناراحت شدن. اما هیچ سر نخی از دزد پیدا نکردن.
از اون روز حال پیرزن بدتر شد. دنی هر روز صبح از خونه بیرون می رفت و وقتی برمی گشت مثل آدمهای معتاد صورتش زرد بود و یکراست به اتاق خواب می رفت و می خوابید . بعد از گذشت چند روز یهو ناپدید شد. پیرزن که به رفتار دنی شک کرده بود سریع موضوع رو با روبرت درمیون گذاشت .
بعد از یک هفته دنی بدتر از همیشه برگشت . روبرت جلوشو گرفت و ازش پرسید تا الان کجا بودی ؟اما دنی جوابی نداد. روبرت دنی رو محکم حل داد و دنی افتاد زمین . در این لحظه بازوی دنی مشخص شد و روبرت دید که چقدر جای سرنگ و آمپول روی بازوشه . به سمت دنی حمله ور شد و تا جایی که جا داشت دنی رو کتک زد و گفت تو خجالت نکشیدی که پولهای این پیرزنی رو که برای تو اینهمه زحمت کشیده بود رو دزدیدی و

با اون رفتی دنبال کیف کردن خودت ؟ تو که وضع مالی ما رو بهتر از هر کسی می دونی؟
دنی گفت : اما من معتاد نیستم. روبرت گفت پس این همه جای سرنگ چیه ؟ اما دنی سرش رو پایین گرفته بود و جوابی نمیداد . تا اینکه روبرت گفت از این خونه برو بیرون و دیگه برنگرد.و دنی رو از خونه بیرون کرد.
همین طور که روبرت داشت فکر می کرد که چیکار می تونه بکنه تا هزینه عمل مادرش رو تهیه کنه ، یهو به یادش اومد که می تونه این پول رو از عموش به عنوان قرض بگیره و بعداً بهش برگردونه. هوا دیگه تاریک شده بود و تا خونه عموی روبرت کلی راه بود و چون بیرون هوا خیلی بد بود و برف شدیدی می بارید روبرت تصمیم گرفت که صبح به اونجا بره و شب رو همونجا پیش پیرزن موند.
صبح زود ، صدای در خونه اومد. روبرت با صدای در از خواب بیدار شد

و به سمت در رفت. در رو باز کرد و دید که یک مردی با لباس فرم جلوی در ایستاده .
روبرت گفت : سلام . بفرمائید .
مرد پاسخ داد : سلام . با دنی کار دارم.
ـ اما دنی دیگه اینجا زندگی نمی کنه .
ـ چطور ؟ چرا ؟ اون به من گفته بود اینجا می تونم پیداش کنم.
ـ ما فهمیدیم که اون معتاد شده و برای تأمین موادش هزینه عمل مادر من رو دزدیده بود.
ـ اما شما این رو از کجا فهمیدید؟
ـ اون هر شب دیر می اومد و همیشه رنگش پریده بود و به کسی نمی گفت که تا این موقع کجا بوده . تازه من خودم جای سرنگها رو روی دستش دیده بودم.
ـ اوه خدای من ! تو با اون پسر چیکار کردی؟

ـ من اون رو از خونه بیرون کردم.
ـ کِی ؟
ـ دیشب .
ـ اوه . تو اشتباه بزرگی کردی . مدتی بود که دنی هر روز به بیمارستان می اومد و خونش رو می فروخت و بقیه وقتش رو صرف تمیز کردن اونجا می کرد. اون می گفت که مادر پیر و مریضی داره که احتیاج به عمل جراحی داره . من هم به اون گفتم که مادرش رو عمل می کنیم اما در ازای اون ،تو باید اینجا کار کنی ...
اما یکروز اومد و گفت که می خواد کلیه اش رو بفروشه چون حال مادرش خیلی بد شده . علیرغم اینکه ما گفتیم که بدن تو الآن کشش اینکارو نداره ، اون اصرار کرد و از ما خواهش کرد و گفت اگه اینکارو نکنیم مادرش می میره . به هر حال ما هم قبول کردیم و امروز برای بردن مادرتون به بیمارستان اومده بودم.
روبرت در حالیکه اشک چشماش رو پر کرده بود محکم روی زانوهاش

افتاد و فهمید که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده.
مادرش رو به بیمارستان رسوند. اما هر چی گشت اثری از دنی نبود . تا اینکه بعد از دو روز جسد یخ زده دنی رو در حالیکه زیر یک درخت افتاده بود پیدا کردند.

لیوان را زمین بگذار!

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت.آن را بالا گرفت که همه ببینند . بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسارتاً گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند ... یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید . اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ، هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری . زندگی همین است!