پویا

پویا

موضوع:فرهنگی؛ادبی؛اجتماعی؛طنزوآموزشی (به زبانی عمومی وبرای استفاده همه قشرها)
پویا

پویا

موضوع:فرهنگی؛ادبی؛اجتماعی؛طنزوآموزشی (به زبانی عمومی وبرای استفاده همه قشرها)

داستان تکراری بنی آدم ...

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست ! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هر کسی که می رسید ، می گفت : توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است ...!
مرع با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد!

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت :آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد ... مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت. به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی ، در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش

را که در تله افتاده بود ببیند .
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد .
صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید ، او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد . اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست!
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هر چه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد . بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند . برای همین مرد

مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مُردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!!

نتیجه ی اخلاقی


اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن ؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد!!

شانس و بدشانسی؟!

ریچارد وایزمن ، روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر می گوید :
چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند در حالی که سایرین همیشه " بدشانس" هستند؟
مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند ، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه ، در خانه ی بعضی ها را می زند ، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟! آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند ، خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته ، با آنها مصاحبه کردم ، زندگی شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند.

نتایج نشان داد که هر چند این افراد به کلی از این موضوع غافلند ، کلید خوش شانسی و بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است .
برای مثال ، فرصت های ظاهراً خوب در زندگی را در نظر بگیرید . افراد خوش شانس مرتباً با چنین فرصت هایی برخورد می کنند ، در حالی که افراد بدشانس نه .
با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهمم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه . به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" ،روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست . به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت." این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار

درشت چاپ شده بود. با این که این آگهی کاملاً خیره کننده بود‌، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتاً آن را ندیدند ،در حالی که اغلب افراد خوش شانس ، متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموماً عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی ، توانایی آنها در توجه به فرصت های غیر منتظره را ، مختل می کند. در نتیجه ،آنها فرصت های غیر منتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور ، از دست می دهند.
برای مثال وقتی به میهمانی می روند ، چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی باز می مانند.
افراد خوش شانس ، آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه

را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند.
تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال بر اساس چهار اصل ، برای خود فرصت ایجاد می کنند:
1 ـ آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند.
2ـ به قوه شهود ، گوش می سپارند و بر اساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.
3 ـ به خاطر توقعات مثبت ، هر اتفاق نیکی برای آنها رضایت بخش است .
4 ـ نگرش انعطاف پذیر آنها‌، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.

در مراحل نهایی مطالعه ، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد؟
از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند ، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.
یک ماه بعد ، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند.
نتایج حیرت انگیز بود:
80 درصد آنها گفتند که آدم های شادی شده اند ، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز ، خوش شانس تر هستند.
و بالاخره این که من "عامل شانس " را کشف کردم.

چند نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند:
به غریزه باطنی خود گوش کنید ، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر ،با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید .
هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید.
و بدان تو مطمئناً آدم خوش شانسی هستی ، چون این مطلب رو با دقت خوندی!

مرگ در ساعت 10 صبح!


چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود 10 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت!
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهای یکشنبه می میرد!
به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ، چند دقیقه قبل از ساعت 10 ، در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند ، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و...
دو دقیقه به ساعت 10 مانده بود که «جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دو شاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق در آورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد...!!

دو مرد ماهیگیر

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگر با تجربه و ماهری بود، اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد!
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد ، بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:
چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : چون ماهیتابه من کوچک است!

نتیجه

ما به یک مرد ، که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.
گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون ایمانمان کم است .
خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد . این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد ، استفاده کنی .
"هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست!"

داستان بسیارجالب گروه نود و نه!

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا اینقدر شاد هستی؟
آشپز جواب داد: قربان ، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم...
پس از شنیدن سخن آشپز ،پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت: قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99

نیست!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.
پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر ، فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند...
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در ، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه هایی طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه ؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد ؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!! او

تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد.
اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد، دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد، که چرا وی را بیدار نکرده اند!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه ، چنین بلایی بر سرآشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: قربان ، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99

درآمد!! اعضای گروه 99 ، چنین ا فرادی هستند :
آنان زیاد دارند ، اما راضی نیستند!

آهنگساز باهوش!

موسی مندلسون ، آهنگساز و شهیر آلمانی ، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت . موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی ، به نام فرومتژه داشت.
موسی در کمال ناامیدی ، عاشق آن دختر شد ، ولی فرومتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود باز گردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت ، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد . موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند ، با شرمساری پرسید:
ـ آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:

ـ بله ، شما چه عقیده ای دارید؟
ـ من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند.
هنگامی که من به دنیا آمدم ، عروس آینده ام را به من نشان دادند ، ولی خداوند به من گفت :
«همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است . لطفا آن قوز را به من بده و هرچی زیبایی است به او عطا کن»
فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود...

مصاحبه با خدا

از خدا پرسیدم : وقت داری با من گفتگو کنی؟
خدا لبخندی زد و پاسخ داد : زمان من بی نهایت است ، چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم : چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
ـ اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند!
ـ اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند!
ـ اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و زمان حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
ـ اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به

گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند!
دست خدا ، دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت ...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پروردگار ، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
ـ‌اینکه یاد بگیرند ، نمی توانند کسی را وادار کنند تا به آنها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
ـ اینکه یاد بگیرند ، که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
ـ اینکه بخشش را با تمرین یاد بگیرند.
ـ اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها ، چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

ـ یاد بگیرند ، که فرد غنی ، کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است .
ـ اینکه یاد بگیرند ، کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
ـ اینکه یاد بیگرند ، دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
ـ اینکه یاد بگیرند . کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم : از وقتی که به من دادید سپاسگزارم ، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

شکایت

روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی کنم؟! دیگر امیدی ندارم می خوام خودکشی کنم!
ناگهان خدا جوابم را داد و گفت :
آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ای ؟؟؟
گفتم: بله دیده ام...
خدا گفت :
موقعی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی از آنها مراقبت نمودم... خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت اما بامبو رشد نکرد... من از او قطع امید نکردم!
در دومین سال ، سرخسها بیشتر رشد کردند اما از بامبو خبری نبود.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد ...
و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت!
آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی می کرد!!!
آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی ... در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟؟؟!!!
زمان تو نیز فرا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد. ناامید نشو!

حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشک گفت:
" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

ایمیل از دیار دیگر

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه  !!