-
زیادجدی نگیرید
یکشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1390 12:31
قبل از ازدواج مرد: آره، دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم . زن: میخواهى من از پیشت برم؟ مرد: نه! فکرش را هم نکن . زن : منو دوست داری؟ مرد: البته ! زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟ مرد: نه ! چرا چنین سوالى میکنی؟ زن: منو مسافرت میبری؟ مرد: مرتب ! زن: آیا منو میزنی؟ مرد: به هیچ وجه! من از این آدما نیستم ! زن:...
-
تمرکز روی مشکل یا راه حل؟!
یکشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1390 11:40
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد ، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود ، در فضای بدون جاذبه ، کار نمی کنند.(جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد...) برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند... تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ،12...
-
بستنی
یکشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1390 11:30
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید :"یک بستنی میوه ای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد: " 50 سنت" پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: "یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز...
-
عمل همراه با علم و آگاهی!
پنجشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1390 08:57
می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری ، از یک متخصص دعوت کردند. وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد و سوالاتی از او کرد ، به قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد... ناگهان تمام موتور بخار...
-
چگونه هوش فرزندمان را پرورش دهیم؟
پنجشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1390 08:47
همه ما دوست داریم بهترین کاری را که از دستمان میآید برای بچههایمان انجام دهیم تا آنها با داشتن بهترین مهارتها و ابزار، استعدادهایشان شکوفا شود…. ولی واقعا چگونه میتوانیم بچههایی باهوشتر پرورش دهیم تا آینده امکان موفقیتشان در زندگی شخصی و اجتماعی بیشتر باشد؟ به راهکارهایی که در ادامه میآید نگاهی بیندازید:...
-
شمع فرشته
دوشنبه 29 فروردینماه سال 1390 12:47
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت دخترک به بیماری سختی مبتلا شد پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. .. پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد سرکار نمی رفت. دوستان...
-
چهره زشت نفرت
دوشنبه 29 فروردینماه سال 1390 12:41
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5...
-
هفتة معرفی مشاغل
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 12:43
باسمه تعالی هفتة معرفی مشاغل، که هر ساله در هفتة اول اردیبهشت ماه در مدارس برگزار می گردد، فرصت مغتنمی است تا دانش آموزان دوره های مختلف تحصیلی بامشاغل گوناگون ولزوم آنهادرجامعه آشنا شوند. آشنایی با مشاغل مختلف این امکان را به دانش آموزان می دهد تا متناسب بااستعداد،توانایی،رغبت ،هوش وعلائق خود نسبت به انتخاب رشتة...
-
چه کسی شایسته دوستی است؟
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 12:39
به نام خدا روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش...
-
جعبه کادوی خالی ؟
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 12:28
شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 سالهاشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست میآمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و...
-
چاره گر باش
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 12:00
یک مزرعه ای بود که تعدادی از حیوانات ، در آنجا زندگی می کردند. یک روزی ، خر مزرعه افتاد توی چاه . حیوانات جمع شدند و شروع کردند به سر و صدا تا صاحب مزرعه فکری برای نجات خر بکند. بعد از کمی فکر کردن چیزی به ذهن مزرعه دار رسید ؛ خر پیر بود ، چاه هم باید پر می شد! مزرعه دار همسایه ها را صدا کرد به هر یک از آنها بیلی داد...
-
موفقیت از دیدگاه فلاسفه !
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 11:55
دکارت هر مشکلی را تا آنجا که شدنی و برای حل کردنش لازم است ، به اجزای کوچک تقسیم کنید. داشتن ذهن خوب کافی نیست ، مهم به کار بستن آن است . هر مساله ای که حل کردم ، تبدیل به قانونی شد که بعداً برای حل مسایل دیگر به کار رفت . جز افکار خودمان هیچ چیز مطلقاً در ید قدرت ما نیست. برای آنکه بدانی مردم واقعاً به چه فکر می کنند...
-
آرزوهای عجیب یک مرد (طنز)
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 11:35
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت : - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : - چه آرزویى دارى اى...
-
داستان گربه معبد
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1390 08:49
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبۀ راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می- رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای...
-
ریایی ریایی و صمیمیت
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1390 08:47
ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت - این...
-
تیمارستان
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 10:11
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند...
-
برادران گلدشتین
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 10:09
دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند. یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود. مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می . کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می دهند...
-
داستان سنگ و سنگ تراش
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 10:06
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: .... این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و...
-
پسر فداکار
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 10:04
در دهکده ای دور افتاده ، پیرزنی بود که یک پسر به نام روبرت و یک پسر خوانده به نام دنی داشت . سالها گذشت و پیرزن دچار یک بیماری شدید شد. تنها راه برای معالجه اون یک عمل جراحی بود. اما پیرزن هرگز قادر به پرداخت هزینه عمل نبود. خلاصه پیرزن هر روز ضعیفتر می شد و دنی هر روز غصه می خورد. اما بعد از چند روز ، رفتارش خیلی...
-
لیوان را زمین بگذار!
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:57
استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت.آن را بالا گرفت که همه ببینند . بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم. استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین...
-
داستان تکراری بنی آدم ...
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:55
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست ! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله...
-
شانس و بدشانسی؟!
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:45
ریچارد وایزمن ، روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر می گوید : چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند در حالی که سایرین همیشه " بدشانس" هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند ، ده سال قبل شروع شد. می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه ، در خانه ی بعضی ها را می زند ،...
-
مرگ در ساعت 10 صبح!
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:40
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود 10 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت! این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در...
-
دو مرد ماهیگیر
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:39
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگر با تجربه و ماهری بود، اما دیگری ماهیگیری نمی دانست . هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد! ماهیگیر با تجربه از...
-
داستان بسیارجالب گروه نود و نه!
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:38
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا...
-
آهنگساز باهوش!
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:34
موسی مندلسون ، آهنگساز و شهیر آلمانی ، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت . موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی ، به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی ، عاشق آن دختر شد ، ولی فرومتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی...
-
مصاحبه با خدا
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:32
از خدا پرسیدم : وقت داری با من گفتگو کنی؟ خدا لبخندی زد و پاسخ داد : زمان من بی نهایت است ، چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ من سؤال کردم : چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟ خدا جواب داد: ـ اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که...
-
شکایت
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 09:30
روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی کنم؟! دیگر امیدی ندارم می خوام خودکشی کنم! ناگهان خدا جوابم را داد و گفت : آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ای ؟؟؟ گفتم: بله دیده ام... خدا گفت : موقعی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی از آنها مراقبت نمودم... خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت اما بامبو...
-
حکایت خدا و گنجشک
دوشنبه 8 فروردینماه سال 1390 11:46
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. " فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا...
-
ایمیل از دیار دیگر
دوشنبه 8 فروردینماه سال 1390 11:36
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته...