X
تبلیغات
رایتل
پویا
موضوع:فرهنگی؛ادبی؛اجتماعی؛طنزوآموزشی (به زبانی عمومی وبرای استفاده همه قشرها)
text

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 25 دی‌ماه سال 1391

آقای موریس و همسرش ایستر هر سال در جشنهای ایالتی شرکت می کردند و هر سال موریس به همسرش می گفت:
- ایستر خیلی دوست دارم با اون هلی کوپتر یه دوری بزنم.
و ایستر همیشه در جوابش می گفت:
- می دونم موریس. ولی خودت خوب می دونی که گشت زدن با هلی کوپتر میشه ۵٠ دلار. و ۵٠ دلارم ۵٠ دلاره.
یکی از همان سالها موریس و ایستر به جشن رفتند و موریس گفت:
- ایستر من هشتاد و پنج سالمه. اگه سوار اون هلی کوپتر نشم ممکنه دیگه هرگز شانس این کارو نداشته باشم.
ایستر جواب داد:
- موریس این کار ۵٠ دلار آب می خوره و ۵٠ دلار هم ۵٠ دلاره.
خلبان که حرفهای آنها را شنیده بود گفت:
- هی من یه شرط با شما میبیندم. من هر دوتون رو سوار می کنم،اگه هر دو شما در طول پرواز ساکت باشین و هیچی نگین من هیچ پولی ازتون نمی گیرم. اما اگه تنها یک کلمه بگین میشه همون ۵٠ دلار.
موریس و ایستر شرط و پذیرفتند و سوار شدند. خلبان تمام مهارتهای نمایشی که در ارتش یاد گرفته بود اجرا کرد ولی یک کلمه هم به گوشش نخورد. و این حربه رو بارها و بارها با بدجنسی تکرار کرد، اما دریغ از یک کلمه.
وقتی آنها فرود آمدند، خلبان به طرف موریس برگشت و گفت:
- خدای من! من هر کاری از دستم بر اومد کردم که شاید داد شما رو دربیارم. اما شما خوب ساکت موندید. من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.
موریس دستی به چهره کشید و گفت:
- هی پسر باور کن تقریبا می خواستم داد بکشم وقتی ایستر پرت شد پائین. ولی خوب میدونی ۵٠ دلارم ۵٠ دلاره!!




طبقه بندی:
ارسال توسط فرامرز
آخرین مطالب

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ